•.¸✿¸.•ραηαнgαнє тαηнαєι•.¸✿¸.•
قایقی کاغذی میسازم و به آب می اندازم میخواهم سوار بر زورق کاغذی ام به سوی تو بیایم ازراه رودی که از چشمه ی چشمان من به دریای دل تو میریزد
هوسهایم رادوس دارم
همه میگویند هوس بد است وقتی اسم هوس را می اورم با تعجب نگاهم میکنند ولی من
هوس هایم را دوس دارم هوس با تو بودن هوس غرق شدن در اغوش تو هوس بوسیدن
لب های تو هوس عطر تن تو و هزاران هوس دیگر من با این همه هوس ذره ای هم
احساس گناه نمی کنم برایم مهم نیست دیگران چه فکری می کنند دیگر چه فرقی می
کند من عاشق تو ام تو عاشق من و هر دو عاشق هوسهای
یکدیگر...
کنج قفس
شکسته و پر بسته کنج قفس نشسته بودو نگاهي به آسمون آبي،
به چه مي انديشيد به فردا يا به آزادي
غم در چشمانش همچو برقي بيرون مي زد ,
به چه نگاه مي کرد به آسمان آبي يا بالاتر
کنج قفس تنهايي خويش همه را از خود رانده بود و تک و تنها
نشسته بودبه چه نگاه مي کرد اين چنين نگران به دنبال چه بود
سکوت تنهاييش را فقط با نگاهي مي شکست
آري اين عشق بود که سکوتش را مي شکست
وناله تنهايي از کنج قفس بيرون مي زد

حصارآغوش تو
این روزها حسـﮯ دارم آمیختـﮧ با دلتنگـﮯ. . .
بازوانـﮯ مـﮯخواهم ڪـﮧ تنگ در برم گیرداما نـﮧ هر بازوانـﮯ ! تنها...
حصار آغوش" تو " .

آغوش ممنوعه
آغوشِ ممــــــــــنوعه ای را
میخــــــواهد..
که تنـــــــــــها شرعی بودنش را
من مـــــــیدانم.....
دلــــــم...و
تــــــــــو
روحم را ارضاکن
ایـــن لحظه هــا
تنــــم یــه آغــوش گرم می خواهــــد با طـــعم عشــق نه هوس....... ..
... ایــن لحظـــه هــا
لبــانم رطوبــت لبــهایی را می خواهـــد با طعم محبت نه شهوت...... ......
این لحظــه ها
گیسوانـــم نوازش دستی را می خواهــد با طعم ناز نه نیـــاز... ....
تنی می خواهم که روحــــم را ارضـــا کند نه جســـمم را

صبر کن سهراب
آری تو راست می گویی آسمان مال من است پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین ، مال من
است
اما سهراب تو قضاوت کن بر دل سنگ زمین جای من است
من نمی دانم که چرا این مردم ، دانه های دلشان پیدا نیست.
صبر کن ای سهراب
قایقت جا دارد?
...من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم
نادیده ساحل
به پیش چشم من تا چشم یاری میکند دریاست
چراغ ساحل اسودگی ها در افق پیداست
دراین ساحل که من افتاده ام خاموش
غمم دریا دلم تنهاست...
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست
خروش موج با من می کند نجوا
که هرکس دل به دریا زد رهایی یافت...
که هرکس دل به دریازد رهایی یافت...
مرا ان دل که برساحل زنم نیست
ز پا این بند خونین برکنم نیست
امید انکه جان خسته ام را
به ان نادیده ساحل افکنم نیست
من را که میشناسی
من
مرا که میشناسی؟!
خودمم...
کسی شبیه هیچکس!
کمی که لابه لای نوشته هایم بگردی پیدایم میکنی...
شبیه شعرهایم هستم،
شاد، گاهی غمگین، مهربان، صبور، کمی هم بهانه گیر
اگر نوشته هایم را بیابی منم همان حوالی ام...
شبیه باران پاییزی؛
از فاصله ها دور
و به عشق نزدیک...!
مناجات
من در بتکده ی ساخته ی ذهن خویش...
هســـــتم حریص!
با آنکه می دانم چیزی عایدم
نمیشود جز هیـــچ و هیــــــچ...!
تو والاتر از آنی
نمی دانم آنچه دانی
مســــــکینی بیش نیستم
تنهـــــا تـو....
آری......!
تنهــــا تو میدانی کیســـتم
پس ای فراتر از زمــان و مــــکان
لا اقل تو برایـــم بمـــــان
مرا از خود نران
چون هســـــتم مثال بی کســــان
مثال ره گمـــــکردگان....
بی تو ندارم نشـــان....!










