تحمل میکنم

قایقی کاغذی میسازم و به آب می اندازم میخواهم سوار بر زورق کاغذی ام به سوی تو بیایم ازراه رودی که از چشمه ی چشمان من به دریای دل تو میریزد
بهتـــــــ بدجوری وابستمــــــــ
که اینجوری بهمـــــ ریختمـــــــــ
همه حــــرفامو تا امروز
نگفتمــــ تو دلمــــ ریختـمــــ
تـــو پیشمــــ نیستی و هرشبـــــ
دارمــــ از غصه می پوسمـــــ
دلمــــ میگیره وقتـــــ خوابـــــ
که چشماتو نمی بوسمـــــ
چه لحظه های بی رحمی
داره صبرمــــ تمومــــ میشه
تــــو نیستی و یه روز خوش
تو دنیا ارزومــــ میشه
تمامــــ سهمــــ من از تــــو
همین بوده که تنها شمــــ
روزایی که تو رو میخوامــــ
فقط دلتنگـــــ تو باشمــــ
نمیشه زندگی بی تــــو
هنوزمــــ باورش سخته
تو رفتی و خیال تــــو
هنوزمــــ روی این تخته
تو این خــــونه بدون تــــو
شبامــــ تاریکتر میشه
جای خـــالی اغوشتـــــ
به مــــن نزدیکتر میشه
همش حس میکنمــــ کمـــ کمــــ
دارمـــ از یاد تـــو میرمــــ
چه سخته درکــــــ این احـسـاس
که دستاتو نمیگیرمـــــ

سلام پرنده جونم حالت خوب نیست میدونم
جفتت تنهات گذاشته منم بی آشیونم
منم دلم گرفته میخوام براش بخونم
میخوام که توی قلبش من تا ابدبمونم
برم کنار عشقم میخوام که پربگیرم
ولی چیکار کنم که توی قفس اسیرم
غم دوری از یار دل منو سوزونده
جزدرددل با عکساش راهی برام نمونده
آره پرنده جونم حال تورو میدونم
منم از دوری اون برای تو میخونم
sh

دلم درد دارد...
درمیان واژه ها وجمله ها به دنبال
مرهمی می گردد اما
چه واژه ای می تواندسنگینیه بار این
دردها را به دوش بکشد
همچنان که این دل صبور در گذر سالیان
به دوش کشیده
سخنی نمی یابم تا این غم ها را در آن
بگنجانم زیرا برای آنها
دلی می خواهم ازجنس دلم ....
sh

کاش میشد که نبود این غم پنهانی
که تومیدانی ومن
که چه سخت است گذشت بی تو بودن و این تنهائی
همه جا سرد وخموش
شده ام ملعبه بازی خویش
اشک حسرت به نگاه و نگو نساری من
که وامانده دوران شده ام
با طلوعی تاریک زندگی پوشالی
ودلی مانده اسیر
بغض مهمانِ گلو هق هق وناله کنان
دامن آلوده پراز اشک دو چشم
گونه هاخیس چو باران بهار
و تنی رنجیده خاطراتی مرده
در کتابی که زهم گشته جدا
همچو این برگ خزان و خزان پشتِ خزان
بی بهاراست زمان سرد وخموش
جای آب است سراب
کلبه ای ویرانه با تنی فرسوده چشم براه
با چراغی که بی نوروخراب
نالد از سوزش باد
و شکسته قلمی با من و قصه ی من که شده نقش کتاب...
اكنون جمال باغ بسي محنت آور است
غمگين تر از غروب غم انگيز آذر است
بر چشم هر چه مي نگرم در عزاي باغ
از اشك غم تر است
آن سو بنفشه ها همه محزون و خسته اند
در موج سيل تا به گريبان نشسته اند
لب هاي باز كرده به لبخند شوق را
در خاك بسته اند
آشفته زلف سنبل، افتاده نسترن
لادن شكسته، ياس به گل خفته در چمن
گل ها، شكوفه ها بر خاك ريخته
چون آرزوي من
مادر كه مرد سوخت بهار جوانيم
خنديد برق رنج به بي آشيانيم
هر جا گلي به خاك فتد ياد مي كنم
از زندگانيم







