برگ خشک وزرد
وقتی که برگی رو زمین میفته حس میکنم گریه ی بی صداشو
حس میکنم چی میگذره تو قلبش وقتی میبینه مرگ لحظه هاشو
آخه منم یه برگ خشک و زردم که بی صدا یه عمره گریه کردم...

قایقی کاغذی میسازم و به آب می اندازم میخواهم سوار بر زورق کاغذی ام به سوی تو بیایم ازراه رودی که از چشمه ی چشمان من به دریای دل تو میریزد
وقتی که برگی رو زمین میفته حس میکنم گریه ی بی صداشو
حس میکنم چی میگذره تو قلبش وقتی میبینه مرگ لحظه هاشو
آخه منم یه برگ خشک و زردم که بی صدا یه عمره گریه کردم...

ميله هاي سرد قفس تنهايي
بالهاي پرنده ي شعرم را شکسته
و آخرين کورسوي حيات را
در لاشه ي خونين آن مي کشد
ديوارهاي بلند ماتم
با سايه هاي دردي که حکايت از سالها دارد
گرداگرد پيکر زخم خورده ام را گرفته
و صداي زوزه ي شغالان اندوه
از وراي اين ديوارهاي ستبر
گوش جانم را
به شنيدن نجواهاي سرد ياس وا ميدارد
در هنگام هجرت خورشيد از آسمان
و در هنگاميکه ديو شب
از پشت پرده ي خونين افق سر برون مي آورد
و هنگاميکه شهر همچون ديار طاعونيان
در چنگال سرد سکوت اسير است
بستر سرد تنهائيم را
و بستر سرد بي کسيم را
دنیایی ازحسرت دربر ميگيرد...
دلم خوش است
اگرچه دستانش در دستانم نیست ، دلش که با من است
وقتی دلش با من است یعنی تمام او از آن من است …

مهربانی و صداقت تو درست به ظرافت گلبرگ های یک گل نوشکفته است
که برای یه پروانه خسته بهترین جای رسیدن به آرامشه

میدانم گناه است
اما من عاشق این گناهم !
گناه هم آغوشی با تو ...
خدایا بیخیال !!!
ما میخواهیم با هم به جهنم تو بیاییم ...
که قسم به خودت
با عشق
جهنم تو هم بهشت می شود برای ما ...,

آنقــــدر،
فریـــاد هایــــم را،
سکــــوت کرده ام
که اگـــــر به چشمـــانم بنگرید
کـــــر میشوید . . .
امروز را به باد سپردم
امشب کنار پنجره بیدار مانده ام
دانم که بامداد
امروز ِ دیگری را با خود می آورد
تا من دو باره آن را
بسپارمش به باد ….







