مرگ خویش را احساس کردم
این روزها دل پردردی دارم
دردی دارم آمیخته با جنون تنهائی
سکوت کرده ام
ساکت شده ام خیلی ساکت
درست مثل شاگرد ساکت کلاس
سرسام زندگی نشاط مرا درخود بلعید
و من
در اوج زنده بودن مرگ خویش را احساس کردم

قایقی کاغذی میسازم و به آب می اندازم میخواهم سوار بر زورق کاغذی ام به سوی تو بیایم ازراه رودی که از چشمه ی چشمان من به دریای دل تو میریزد
این روزها دل پردردی دارم
دردی دارم آمیخته با جنون تنهائی
سکوت کرده ام
ساکت شده ام خیلی ساکت
درست مثل شاگرد ساکت کلاس
سرسام زندگی نشاط مرا درخود بلعید
و من
در اوج زنده بودن مرگ خویش را احساس کردم

آمدی . . . ماندی . . .
و تمامِ باورهایِ مرا عاشق کردی !
آمدی و تا عقل گفت : نه !
دل و دین و باورم گفت : دوستش داری ؟
و همین یک سوال کافی بود
تا من تمام خود را بسپارم به دستِ هرچه باد آ باد
آمدی و عشق شدی
آمدی و تمامِ اعتقادم شدی
و من به فتوایِ دلم, تو را از هر حلالی حلال تر
از هر محرمی محرم تر دانستم !
آمدی و دلتنگی هایِ من رنگِ دیگر گرفت
کلافه شد
و جز تو هیچکس دوایِ حالِ من نبود
آمدی و من چشمم حتی از دورترین فاصله
به دنبالِ تو کوچه و خیابان ها را می گشت
آمدی و شدی همان مردِ تنهایِ این شهرِ سرد
بی آنکه باشی حتی
آمدی ... ماندی
و تمامِ من یک صدا
از هرکجا و در هر حال . . . آنقدر نامِ تو را بلند فریاد زد
که هرکه همنامِ تو بود
خودش را جایِ تو گذاشت
به دیدارم آمد
اما . . . به چشمانم که خیره شد
تو را دید
که تمام قد در من پیدایی
آمــدی... مانــدی ... رفتی ... نبودی نیستی ...
اما
من دیوانه وار دارم بودنت را رویا می بافم
بیا تا این گره آخر را
با هـــــــم ب ب ا ف ی م
یک شب....یک شهر.....یک پنجره باز..........
........یک "من" واین "من" پشت پنجره عجیب هوای تو را
کرده.......
وتوشایددرجایی دیگر....! پشت یک پنجره بسته دیگر
قفس تنگ آغوشت رابادیگری پرمیکنی.........
نمیدانم چرا؟؟!!
تمام چیزهایی که
دوستدارم مال دیگران میشود
زیاده خواه نیستم !
جادهی شمال.. یک کلبه ی جنگلی..
یک میزکوچک چوبی بادوتاصندلی..
کمیهیزم.. کمیآتش.. مهِجنگلی..
کمیتاریکی ِ محض.. کمیمستی.. کمیمهتاب..
وبوی یـار.. وبوی یـار.. وبوی یـار ...!
تـوباشی
مـن باشم
و ...هــیچ !

دِق کـــردَم
پُـشـتِ خَـنـده هــــایِ تَـلـخـی
کــه هیـچـوقـت
کـسی بِـهش "شک" نکرد

حال من خوب است در ساعات روز
لیک در شب شخص دیگر می شوم
خنده هایم گوش عالم کر کند
لیک در شب بغض پرپر می شوم
مادرم خوابید و بابا نیز هم
من و موزیکی که از بر می شوم
قصه ی من قصه ی نسل من است
طفلکی طفلی که مادر میشوم!

مـــرد ڪـﮧ تــ❤ــو بـاشـے زטּ بــودטּ خــوب است
از میـــاטּ تمــــامـــ مـذڪـر هاے دنیــــا
فقـــط ڪافیست پـــاے تــ❤ـــو در میـــاטּ بـاشـــد
نمیـدانــے بـــراے تــــ❤ــو خانـــومـــ بـــودטּ چــﮧ ڪیـفــے
دارد.....

در زد کسی انگار که مهمان
داریم
در سفره گرسنگی فراوان داریم
امروز پدر ابر زیادی آورد
مانند همیشه شام باران داریم . . .

امـــروز دلـــم بـــرای امــــروزم گـــرفـت
امـروز دخـــتر ۱۰ ســالـه اے مــادر شــد . . .
امــروز دخـــترـے در مــاشیـن شـــیشـہ دودـے بـا پســرـے هـــمخواب شـد . . .
امــروز دخـــتـرـے در الــتماس چـــشمـانـش در چــهـار دیـوار زن شـد . . .
امــروز مــادرـے در مـــقـابـل پـسر سـہ سـالـہ اش بــا مـردـے هــمـخـواب شـد . . .
امــروز عـــشق دخــتر بــاکـره را بـا اســکنـاس سـبز سنـــجیــدنـد . . .
امـــروز دلــم بــراـے امــروزم گـــرفـت . . .
افســـوس...

مهربانم
بهانه های گاه و بیگاه مرا به دل نگیر ؛
از دلتنگیست ؛
آنچه پس از دقایق دوری ، در صدایم میشنوی دلخوری نیست...
تمام حجم دلتنگیهای دنیاست
وقتی حضورت کم می شود ،در دلم محو نمی شوی ،
ته نشین می شوی،
و با هر تلاطمت جاری می شوی در من...
نمی دانم این روزها چرا انقدر بی طاقت شده ام،
حسود شده ام،
تو را همیشه می خواهم
تو را فقط برای خودم می خواهم؛
دل نوشته هایم را مجازات مکن
دلم نوشته است
میدانی که عزیزم ، دل دیوانه است ، تکلیفی بر او نیست
دلم بازی میکند با کلمات، با دستهایم، با حرفها
تا آخر این طور به پایان برساند
♥ ღ دوســـتت دارم ღ ♥
سَلامتــے
همـہ اونــایے ڪـہ
ڪنــــارم هســتـטּ امـّــا
ســـراغـــے ازم نمے گیــرטּ
تنہـــا تنہـــا بــہ یــہ دَلیــل
یـــــــــہ دلــیــــــل
چـوטּ مُردم
آره مـَـטּ مُــردم
مـُــردم بـَـــراشــوטּ...







