اون دیگه تنها نیست...

قایقی کاغذی میسازم و به آب می اندازم میخواهم سوار بر زورق کاغذی ام به سوی تو بیایم ازراه رودی که از چشمه ی چشمان من به دریای دل تو میریزد
هان ای شب شوم وحشت انگیز
تا چند زنی به جانم آتش
یا چشم مرا زجای برکن
یا پرده ز روی خود فروکش
یا بگذار تا بمیرم
کز دیدن روزگار سیرم...

با احتیــــــــــــاط بخوانید متــن ها لغزنده است
بس که سطــــر به سطــــر باریـــــدم و نوشتـــــــــــــم

احساس تو طراوت باران است
بر زخم شکوفه های گل درمان است
هروقت که در هوای تو میچرخم
انگار نفس کشیدنم آسان است

غنچه دور از بهار می میرد
آسمان در غبار می میرد
دوستی را زمن دریغ مکن
شاخه بی برگ و بار می میرد
در هیاهوی وحشت و تردید
مرکب بی سوار می میرد
این منم آن شکوفه ی شیدا
که در آغوش خار می میرد
ای تمام امید من بیا
دلم از انتظار می میرد
می آیم مهربانم
میدانم نداشتنم رنجورت کرده و
میدانم ترس از نبودنم ویرانگرتوست
رفیق جانم همین شکیبایی در رفتن و آمدن هاست
که مارا به نگاه عشق میرساند هرجا که باشم تورا و
چشمهای مهربانت و رنج انتظار با من است
من پرنده سرزمین عشق توام
پرنده هم موقع پرواز با خیال برگشت به آشیان است که لذت
پر زدن وپرواز را می برد
درهوای تو پرپر میزنم......

امشب حس میکنم نبضم نمی زنه
انگار قلب من راهیه رفتنه
خسته شدم از این دنیای پوشالی
قلبم ازهراحساس انگارشده خالی
بی نبض وبی احساس سردرگمم امشب
درکوچه های غم بی مردمم امشب
حال وهوای شهر نمناک ودلگیره
بی تو دلم داره این گوشه میمیره
تنهایی وغربت سهم منه از عشق
نمیشه آروم شم لبریزم از هق هق
ای کاش میدیدی حال خرابم رو
زندگیه رو آب مثل حبابم رو
ای کاش میدیدی اینجا نفس گیره
روح از تنم بی تو , توو این قفس میره
sh

گفتی دلتنگ دل نوشته هایم هستی…
اما مهربانم دیگر دلی برایم باقی نمانده که بخواهد از پس ناگفته ها بنویسد
خسته از گذشته های نه چندان دور و بدون هیچ امیدی به آینده…
تنها کوله باری از خاطرات را به دوش می کشم
جایی سراغ نداری که بتوانم تنها برای لحظه ای کوله ام را بگذارم
و به اندازه چشم بر هم زدنی آرام گیرم؟
نه …
از من نخواه که کوله ام را بر شانه های تو بگذارم…
حتی شانه هایت را در رویا نیز از آن خود نمیدانم
این است حقیقت







