اون دیگه تنها نیست...

قایقی کاغذی میسازم و به آب می اندازم میخواهم سوار بر زورق کاغذی ام به سوی تو بیایم ازراه رودی که از چشمه ی چشمان من به دریای دل تو میریزد
هان ای شب شوم وحشت انگیز
تا چند زنی به جانم آتش
یا چشم مرا زجای برکن
یا پرده ز روی خود فروکش
یا بگذار تا بمیرم
کز دیدن روزگار سیرم...

با احتیــــــــــــاط بخوانید متــن ها لغزنده است
بس که سطــــر به سطــــر باریـــــدم و نوشتـــــــــــــم

احساس تو طراوت باران است
بر زخم شکوفه های گل درمان است
هروقت که در هوای تو میچرخم
انگار نفس کشیدنم آسان است

غنچه دور از بهار می میرد
آسمان در غبار می میرد
دوستی را زمن دریغ مکن
شاخه بی برگ و بار می میرد
در هیاهوی وحشت و تردید
مرکب بی سوار می میرد
این منم آن شکوفه ی شیدا
که در آغوش خار می میرد
ای تمام امید من بیا
دلم از انتظار می میرد
می آیم مهربانم
میدانم نداشتنم رنجورت کرده و
میدانم ترس از نبودنم ویرانگرتوست
رفیق جانم همین شکیبایی در رفتن و آمدن هاست
که مارا به نگاه عشق میرساند هرجا که باشم تورا و
چشمهای مهربانت و رنج انتظار با من است
من پرنده سرزمین عشق توام
پرنده هم موقع پرواز با خیال برگشت به آشیان است که لذت
پر زدن وپرواز را می برد
درهوای تو پرپر میزنم......







