ax

قایقی کاغذی میسازم و به آب می اندازم میخواهم سوار بر زورق کاغذی ام به سوی تو بیایم ازراه رودی که از چشمه ی چشمان من به دریای دل تو میریزد
درست است که تو را ندارم ولی لحظه هایی دارم سرشار از تو...
درست است که تو را ندارم، ولی چشم هایی دارم که به یادت بی اختیار خیس لحظه های با تو بودن می شوند...
درست است که تو را ندارم ولی لبخندهایت که یادم می آید، شده اند عامل خنده هایی که همه مرا بابتشان، دیوانه ام می خوانند ...

رسید از سمت دلتنگی پیامی عاقبت از توشنیدم که نمی آیی من و فردای دور از تو
دوباره کنج ایوانم کنار یاد چشمانت جلوی میله زندان!قناری هانگاه تو
تو از فردا خبر دادی از آزادی کنار تو
از آغوش پر از مهرت وجودگرم و ناز تو
نمیدانی چرا تنهام؟نمیدانم چرا تنها:همیشه مونسم بوده خیال بوس گرم تو
دوباره خیس چشمانم
دوباره آسمان ابریست نمیدانم چرا ابرا نمی گرین
برای تو...!
چه غمگینم
خداوندا چه خواهد شد؟
نمیدانم که آرامش چه وقت آید به بالینم
نمیدانم سکوت شب چرا
خنجر شدست بر پشت و بر سینم
کدامین زورق از امواج سرگردان دریاها
برایم مژده ای آرد؟
در این غم هم
امیدوارم
در این برهه
تو را دارم

كنون كه مال منی
رویایت را تنگاتنگ رویایم بخوابان
و به عشق و رنج و كار بگو
كه اكنون همه باید بخوابند
به عشق بگو دیگر هیچ كسی جز تو
نمیتواند در رویایم بگنجد
ما بر فراز رودخانههای زمان پرواز میكنیم
و هیچ كسی جز تو از میان تاریكیها با من سفر نخواهد كرد
هیچ كسی جز تو
كه همیشه سبزی، همیشه خورشیدی، همیشه ماهی
حالا كه دستانت مشت خود را باز كردهاند
بگذار معنی لطیفشان به زمین چكد
و من
به دنبال اشكی كه از تو فرو میچكد سفر میكنم
اشكی كه تمام مرا به یغما برد

وقتی گفتم :
دوستت می دارم
میدانستم که الفبایی تازه را اختراع می کنم
به شهری که در آن
هیچ کس خواندن نمیداند
شعرمیخوانم
درسالنی متروک
وشرابم را در جان کسانی میریزم
که یارای نوشیدنشان نیست!

بنال ای نی که من غم دارم امشب
نه دلسوز و نه همدم دارم امشب
دلم زخم است از دست غم یار
هم از غم چشم مرهم دارم امشب
همه چیزم زیادی میکند، حیف
که یار از این میان کم دارم امشب
چوعصری آمد از در ،گفتم ای دل
همه عیشی فراهم دارم امشب
ندانستم که بوم شام رنگین
به بام روز خرم دارم امشب
برفت و کوره ام در سینه افروخت
ببین آه دمادم دارم امشب
به دل جشن عروسی وعده کردم
ندانستم که ماتم دارم امشب
درآمد یار و گفتم دم گرفتی
دمم رفت و همه غم دارم امشب
به امید اینکه گل تا صبحدم هست
به مژگان اشک شبنم دارم امشب
مگر آبستن عیسی است طبعم
که در دل بار مریم دارم امشب
سر دل کندن از لعل نگارین
عجب نقشی به خاتم دارم امشب
اگر روئین تنی باشم به همت
غمی همتای رستم دارم امشب
او از عشق تو خبر داد وَ بغضم ترکید
گوشی از دست من افتاد و بغضم ترکید
گفتم این حس به خدا دست خودم نیست ولی
از همین ثانیه آزاد. . . و بغضم ترکید
قول دادم که من از سهم خودم میگذرم
بروید و دلتان شاد. . . و بغضم ترکید
رفت و من ماندم و یک عالمه دلتنگی محض
توی آن وضعیت حاد و بغضم ترکید
هر چه کردم پس از آن حادثه دیدم دل من
هیچ غیر از تو (نمی خواد) و بغضم ترکید
آمدم زنگ زدم از تو بپرسم که چرا
تو مرا ساده قلمداد. . . و بغضم ترکید
بعد از آن سال فقط آه کشیدم شب و روز
تیر و شهریور و مرداد و بغضم ترکید
تا دو شب پیش که پیچید توی شهر شما
که فلانی شده داماد و بغضم ترکید

” سرد است و من تنهایم “
چه جمله ای !
پر از کلیشه
پر از تهوع
جای گرمی نشسته ای و می خوانی :
” سرد است …. “
یخ نمی کنی .
حس نمی کنی .
که من برای نوشتن همین دو کلمه
چه سرمایی را گذراندم

چگونه استـــ حال من
با غمـــ ها می سازمــــ …
باکنایه ها می سوزمــــــــــ …
به آدم هایی که مرا شکستند لبخند می زنمـــــــــ …
لبخندی تـــلخـــــــ ….
خــــــــــداونــــــــــــــــــــدا …
می شود بگویی کجای این دنیـــــــــــــا جای من استــــــــ …
از تــــــــــــــو و دنـــیایی که آفـــــــــــریدی
فقط در اعماق زمینـــــ اندازه یه قـــــــبر
فقط یک قبـــــــــــــــر …
در دور تـــــــــــرین نقطه جــــــهانــــ می خــــــــــــواهمـــــــــ
خــــــــدایـــــا خــــــسته ام خــــــستهـــــــ







