1394
سال 1394مبارک
قایقی کاغذی میسازم و به آب می اندازم میخواهم سوار بر زورق کاغذی ام به سوی تو بیایم ازراه رودی که از چشمه ی چشمان من به دریای دل تو میریزد
من و شب و بغض و آه و اشک و حسرت
من و تنهایی و درد و غم و عشق و نفرت
من و یه دنیا خاطره و درد دلهای بی صدا
من و باز پناهگاه تنهاییه این دل بی پناه.....
sh

من آن ستاره ی نامرئی ام که دیده نشد
صدای گریه ی تنهایی اش شنیده نشد
من آن شهابِ شرار آشنای شعله ورم
که جز برای زمین خوردن آفریده نشد
من آن فروغِ فریبای آسمان گردم
که با تمام درخشندگی سپیده نشد
من آن نجابت درگیر در شبستانم
.
که تار وسوسه بر قامتش تنیده نشد
نجابتی که در آن لحظه های دست و ترنج
حریرِ عصمتِ پیراهنش دریده نشد
من از تبار همان شاعرم که سروِ قدش
به استجابت دریوزگی خمیده نشد
همان کبوتر بی اعتنا به مصلحتم
که با دسیسه ی صیاد هم خریده نشد
رفیق من ! همه تقدیم مهربانی تو
اگرچه حجم غزل های من قصیده نشد

هی هی له سوز درد گرانم
کم کم سزنی بی دنگ سقانم
رنجی مه کیشام فرهاد نکیشا
حیف که چاره نویس چارم گن نویسا.........

حالا که رفته ای...
پرنده ای آمده است،
در حوالی همین باغ رو به رو
.... هیچ نمیخواهد،،،
فقط میگوید:کو کو؟!؟....

چنان جاذبه ی آغوشـــــت
به جاذبه زمین غلبـــــه میکند
که روحم به پــــرواز در می آید

بـــیـــ ـا؛
آهـــســتـ ـه آهــسـتــ ـه
آرام آرام
و بــ ـه نــزدیـ ـکــیـ ـم کـ ـه رســیـ ـدی
سـ ـیـ ـل شـ ـو
مـ ـرا بـ ـا خـ ـود بــبـ ـر
پـ ـاکـ ـم کـ ـن
در خـ ـود غـ ـرقـ ـم کـ ـن
و بــعـ ـد رهـ ـایـ ـم کـ ـن
ســپـ ـس دوبـ ـاره بـیـ ـا
آهــسـتـ ـه آهـسـتـ ـه
آرام آرام
بـیـ ـا تـ ـا بـیـ ـدارم کـنـ ـی
تـ ـا در هـ ـوایـت قـ ـدم بـ ـزنـ ـم
تـ ـا شــعـ ـرت را بـخـ ـوانـ ـم
بـبـ ـار بـ ـاران بـبـ ـار
تا در هوایت قدم بزنم

دلـم گـرفـتـه
بـه انـدازه ی ابـرایـی کـه چـنـد شـبـه
مـهـمـون آسـمـون شـهـرم شـدن
دلـم لـبـریـزه از قـطـره قـطـره
غـصـه هـای ریـز و درشـت
مـیـخـوام بـبـارم
فـقـط مـنـتـظـره یـه رعـدو بـرق کـوچـیـکـم
یـه جـرقـه یـه تـلـنـگـر.....
sh







