قضاوت

قایقی کاغذی میسازم و به آب می اندازم میخواهم سوار بر زورق کاغذی ام به سوی تو بیایم ازراه رودی که از چشمه ی چشمان من به دریای دل تو میریزد
ذهنم آشفته،
خواب هایم پریشان،
خنده هایم فتوشاپی ،
درد و دل هایم با دیوار فیس بوک و وبلاگ !
میزان همدردی ها هم با لایک و کامنت !!!
وتکرار پشت تکرار

همیشه ازسر بی خوابی است
نه برای آرایش شعرم
گاهی که ناگزیرم
ماه را از پیشانی پنجره بیاویزم
و انقدر بچرخانم
که از سرگیجه اش
خوابم بگیرد و
نفهمم
خورشید چند شنبه
صبحانه ام را خورده است
تو اگر از چرخش دلخراش ماه
غمگینی
سری به این پنجره بزن
و شاعری را از خواب بیدار کن
که شب از چرخش صورتت
خوابش بگیرد
و فردا
صبحانه اش را
با خورشید قسمت کند

آنکس که نر بودنش را حماسه میکند...
از داستان یک مرد چه خوانده است؟
شعری از مردانگی برایم بخوان...
تا به لطافتی زنانه مهمانت کنم!
من زنم!
مسلح به خطر ناک ترین سلاح جهان مهربانی !
پس ای روزگار...
مرا از حمله های مردانه ات نترسان







