تــــو کـــــجا و مـــن کــــــجا...
بہِ تو مینگرم اے سرچشمہِ روشنی ها ...
و حسرت عشقے را میخورم ڪہِ هســـت امــــــــا
نیســــــــــــــت...

قایقی کاغذی میسازم و به آب می اندازم میخواهم سوار بر زورق کاغذی ام به سوی تو بیایم ازراه رودی که از چشمه ی چشمان من به دریای دل تو میریزد
و حسرت عشقے را میخورم ڪہِ هســـت امــــــــا
نیســــــــــــــت...

غم که میآید در و دیوار، شاعر میشود
در تو زندانیترین رفتار شاعر میشود
مینشینی چند تمرین ریاضی حل کنی
خطکش و نقاله و پرگار، شاعر میشود
تا چه حد این حرفها را میتوانی حس کنی؟
حس کنی دارد دلم بسیار شاعر میشود
تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم
از تو تا دورم دلم انگار شاعر میشود
باز میپرسی: چهطور اینگونه شاعر شد دلت؟
تو دلت را جای من بگذار شاعر میشود
گرچه میدانم نمیدانی چه دارم میکشم
از تو میگوید دلم هر بار شاعر میشود
خسته راه درازم ....
نمی دانم چه سازم
نه شیرینم که مرد از داغ فرهاد...
نه ایوبم که با دنیا بسازم...
این شعر را همین حالا بخوان
وگرنه بعدها باورت نمی شود
هنگام سرودنش چگونه دیوانه وار عاشقت بودم
همین حالا بخوان
این شعر را که ساختار محکمی ندارد
و مثل شانه های تو هربار گریه می کنم می لرزد
هربار گریه می کنم
.
.
.
.
و پیراهن هیچ فصلی خیس تر از بهاری نیست
که عاشقت شدم.
دوست دارم بروم اما حیف
قایقم کاغذی است
کاغذی بی بنیاد، که دلش خط خطی اس
با چنین قایقی از ریشه تهی
به کجا باید رفت؟
تا کجا باید رفت؟
چاره چیست؟
منتظر می مانم
منتظر تا روزی که بسازم از نو قایقی را
و به آب اندازم
آن زمان است که فریاد
قایقم کشتی نوح مقصدم کعبه و نور







