ترانه ای باریک
با شگفتی به تماشای گریه ام منشین.....!
چیزی نیست...
تنها،ترانه ای باریک در تلنبار تنهایی ام ترکید... 
قایقی کاغذی میسازم و به آب می اندازم میخواهم سوار بر زورق کاغذی ام به سوی تو بیایم ازراه رودی که از چشمه ی چشمان من به دریای دل تو میریزد
با شگفتی به تماشای گریه ام منشین.....!
چیزی نیست...
تنها،ترانه ای باریک در تلنبار تنهایی ام ترکید... 
نمی دانم چه می خواهم بگويم
زبانم در دهان باز بستهست
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته ست
نمیدانم چه می خواهم بگويم
غمی در استخوانم می گدازد
خيال ناشناسی آشنارنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد
گهی در خاطرم می جوشد اين وهم
زرنگ آميزی غمهای انبوه
که در رگهام جای خون روان است
سيه دارویزهرآگين اندوه
فغانی گرم وخون آلود و پردرد
فرو می پيچيدم در سينهتنگ
چو فرياد يکی ديوانه گنگ
که می کوبد سر شوريده برسنگ
سرشکی تلخ و شور از چشمه دل
نهان در سينه می جوشد شب وروز
چنان مار گرفتاری که ريزد
شرنگ خشمش از نيش جگرسوز
پريشان سايه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گيج وگمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتدشبانگاه
درون سينه ام دردی ست خونبار
که همچون گريه می گیردگلويم
غمی *آشفته دردی گريه آلود
نمی دانم چه می خواهم بگويم
قفس داران سكوتم را شكستند
دل دائم صبورم را شكستند
به جرم پا به پاي عشق رفتن
پر و بال عبورم راشكستند
مرا از خلوتم بيرون كشيدند
چه بي پروا حضورم راشكستند
تمنا در نگاهم موج مي زد
ولي روياي دورم راشكستند
قفس تنهایی من
و حرفهای نگفته ام ...
من دراین قفس به معنای عشق رسیده ام
و درین سکوت اشک ریخته ام
و به تنهاییخویش اعتراف می کنم !
کسی دلش برایم نسوزد
من این قفس را دوست دارم وتنهایی ام را !...
و حالا این بزرگترین سرمایه ی من است
که عشق را دراین قفس به تماشا نشسته ام
من از دلواپسی های غریب زندگی دلواپسی دارم
و کس باور نمی دارد که من تنهاترینتنهای این تنهاترین شهرم
تنم بوی علفهای غروب جمعه را دارد
دلم می خواهد ازتنهاترین شهر خدا یک قصه بنویسم
و یا یک تابلوی ساده.....
که قسمت را در آنآبی کنم حرف دلم را سبز
و این نقاشی دنیای تنهایی
بماند یادگارخستگیهایم
و می دانم که هر چشمی نخواهد دید
شهر رنگی من را
کاش در این قفس بسته تنگ
گل آزادی من می خندید
آن کبوتر که لب بامنشست
کاش احساس مرا می فهمید
به هواخواهی گیسوینسیم
کاش یک لحظه نمی آسودم
کاش در آن افق نیلیرنگ
شور یک فوج کبوتر بودم
مرغ در دام گرفتارمآه
به دل سوخته ام چنگ مزن
پروبالم شده خونبار وکبود
اینهمه جور مکن سنگ مزن
بازکن بازکن آن پنجرهرا
سوی آن وسعت خالی زملال
زندگی تلخترین خواب مناست
خسته ام خسته ازین خواب و خیال
کوله بار من دلخسته کجاست
دلم آرام ندارد نفسی
آه می خواهم ازاینجابروم
باز از دور مرا خواند کسی
بندیان خانه سیمرغکجاست
سوی آن با من پرواز کنید
آه باید بروم تا اشراق بالاحساس مرا باز کنید

هيچکس با من نيست !...
مانده ام تا به چه انديشه کنم...
مانده ام در قفس تنهايی...
درقفس ميخوانم...
چه غريبانه شبي ست...
شبتنهايی من!... 
روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت
زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم
آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز میلاد ، همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسید
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد
دختری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت







