همه دنيا قفس است
گر تو آزاد نباشی نه همين غمكده، اي مرغك تنها قفس است
گر تو آزاد نباشي همه دنيا قفس است
تا پر و بال تو و راه تماشا بسته است
هر كجا هست، زمين تا به ثريا قفس است
قایقی کاغذی میسازم و به آب می اندازم میخواهم سوار بر زورق کاغذی ام به سوی تو بیایم ازراه رودی که از چشمه ی چشمان من به دریای دل تو میریزد
گر تو آزاد نباشی نه همين غمكده، اي مرغك تنها قفس است
گر تو آزاد نباشي همه دنيا قفس است
تا پر و بال تو و راه تماشا بسته است
هر كجا هست، زمين تا به ثريا قفس است
همه شب با دلم كسي مي گفت
سخت آشفته اي زديدارش
صبحدم با ستارگان سپيد
مي رود مي رودخدا نگهدارش
من به بوي تو رفته از دنيا
بي خبر از فريب فردا ها
روي مژگان نازكم مي ريخت
چشمهاي تو چون غبار طلا
تنم از حس دستهاي تو داغ
گيسويم در تنفس تورها
مي شكفتم ز عشق و مي گفتم
هر كه دلداده شد به دلدارش
ننشيند به قصد آزارش
برود چشم من به دنبالش
برود عشق من خدا نگهدارش
آه اكنون تو رفته اي و غروب
سايه ميگسترد به سينه راه
نرم نرمك خداي تيره ي غم
مي نهد پا به معبد نگهم
مي نويسد به روي هر ديوار
آيه هايي همه سياه سياه

حالا که رفتنی شدی سفر بخیر عزیزم
پشت سرت به جای اشک یه کاسه آب می ریزم
این آخرین خواهشمه مواظب خودت باش
اونی که جام و می گیره جوونی تو بزار پاش
اسم من و جلوش نیار، بهوونه ای نگیره
بهش بگو دوستت دارم بزار برات بمیره
عکس من و پاره بکن یه وقت اون و نبینه
خجالت از چشام نکش، که عاشقی همینه
سلام الآن 15دقیقه س که قدم توسال 92گذاشتیم امیدوارم
همتون سال جدیدودرکنارکسایی که دوسشون داریدودوستون
دارن آغازکرده باشید.
بر آن فانوس کهش دستی نیفروخت
بر آن دوکی که بر رَف بیصدا ماند
بر آن آیینهی زنگاربسته
بر آن گهواره کهش دستی نجنباند
بر آن حلقه که کس بر در نکوبید
بر آن در کهش کسی نگشود دیگر
بر آن پله که بر جا مانده خاموش
کساش ننهاده دیری پای بر سر ــ
بهار ِ منتظر بیمصرف افتاد!
به هر بامی درنگی کرد و بگذشت
به هر کویی صدایی کرد و اِستاد
ولی نامد جواب از قریه، نز دشت.
نه دود از کومهیی برخاست در ده
نه چوپانی به صحرا دَم به نی داد
نه گُل رویید، نه زنبور پر زد
نه مرغ ِ کدخدا برداشت فریاد.
به صد امید آمد، رفت نومید
بهار ــ آری بر او نگشود کس در.
درین ویران به رویش کس نخندید
کساش تاجی ز گُل ننهاد بر سر.
کسی از کومه سر بیرون نیاورد
نه مرغ از لانه، نه دود از اجاقی.
هوا با ضربههای دف نجنبید
گُلی خودروی برنامد ز باغی.
نه آدمها، نه گاوآهن، نه اسبان
نه زن، نه بچه... ده خاموش، خاموش.
نه کبکانجیر میخوانَد به دره
نه بر پسته شکوفه میزند جوش.
کسی پیدا نشد غمناک و خوشحال
که پا بر جادهی خلوت گذارد
کسی پیدا نشد در مقدم ِ سال
که شادان یا غمین آهی بر آرد.
غروب ِ روز ِ اول لیک، تنها
درین خلوتگه ِ غوکان ِ مفلوک
به یاد ِ آن حکایتها که رفتهست
ز عمق ِ برکه یک دَم ناله زد غوک...
بهار آمد، نبود اما حیاتی
درین ویرانسرای محنتآور
بهار آمد، دریغا از نشاطی
که شمع افروزد و بگشایدش در
مرا بر قله فردای خود بنگر
مرا در اوج احساست تماشا کن
و یا در عمق افکارت بیاد آور
که امشب آسمانِ دیده ام ابریست
من امشب شوق مرموزی به دل دارم
میان تنگ راه کوچه قلبم
صدای پای مغروری
به روی سنگفرش سینه ام جاریست
و می دانم که تنها این توهستی
تک سوار ِ دشت ِ مخملگون ِ رویایم
تویی خورشید زر پوش حریم گرم فردایم
بیا امشب دمی با ما نشین و رونق بازار سرد جانفروشان شو
بیا اینک شراب خنده ات را در میان ساغر خاموش من افشان
که امشب سخت سرمستم.......
بگو خورشید دردت را
مرا سنگ صبور عقده هایت کن
بگو بر من چه دیدی از پس دیواره آن ابر سرگردان
چه را بازیچه دیدی بی سبب در دست آفت بار یک انسان
چه دیدی در میان این همه زیبایی وزشتی
که چشمانت غم آلودست
من اشک حسرتت را از میان توده های غصه می بینم
من آهنگ غروبت را
بر این آشفته بازار سیه خیمه
غمین و خسته می بینم
فراوان دیدمت خورشید
به پشت تکه ای ابر سیه ، پیوسته می گریی
و می گویند باران است
ساده اندیشان سنگین دل
کسی قدر سرشکت را نمی داند
کسی چشمان خیست را نمی بیند
چرا همواره چشمان تو باید شاهد این دردها باشند
چرا باید لبانت بسته از این گفته ها باشند
من امشب تا سحر یاد توام پیوسته می گریم
بگو خورشید دردت را
که نزدیک است کوچ شب
بگو خورشید.....
عید آمد و ما خانهء خود را نتکاندیم
گردى نستردیم و غبارى نفشاندیم
از بیدلى او را ز در خانه براندیم
ما آتش اندوه به آبى ننشاندیم
پیکى ندواندیم و پیامى نرساندیم
و اصحاب جوان را نه یکى بوسه ستاندیم
من دانم و غمگین دلت، اى خسته کبوتر
سالى سپرى گشت و ترا ما نپراندیم
ما این خرک لنگ ز جوئى نجهاندیم
بستیم و جز افسانهء بیهوده نخواندیم
مسکین من و دل در خم یک زاویه ماندیم
عید آمد و ما خانهء خود را نتکاندیم
جوانـیم جوانی گم کرده شباب ندیده به شــیبی رسیده ،
غریقـــی در یـَمِ غـــم
مسافـری پاشکسته در سنگــلاخ و کویر ناکامــیها ،
مُقـــصری در وادی حـــسرت ،
مُخـَـفِلی در عـــذاب و اسـرت ،
و سَفــیهی در سفــینه جهــالت ،
گلبرگ احساسم در کاسه تنهایی در فشار است
وسعادت موهوم در پیچ و تاب اندیشه ام محو
گنجشـک بال نگشوده خیالم در پنـجه شاهیــن مقـدرات تسلیم
مرا دیگر نه نگهت بوستان خوش است و نه محفل دوستانم آرزوست
نه خــریدار کـالایی هسـتم و نه خــراب از نعـمت هســتی
نه مـال اندوزی رباخـــوار و سفــته بازم
ونه تبرزین بی نیازیم سینه فضا را می شکافد
نه سجـاده نشین محراب عبودیتم و نه دُردی کش کوی خـرابات
شبحــی سرگردان همچو کوران
شــبان و روزان یـــکسان
وخاکسـتر نشین نامـرادیها






