•.¸✿¸.•ραηαнgαнє тαηнαєι•.¸✿¸.•
قایقی کاغذی میسازم و به آب می اندازم میخواهم سوار بر زورق کاغذی ام به سوی تو بیایم ازراه رودی که از چشمه ی چشمان من به دریای دل تو میریزد
post
آنکه از درد دل خود به فغانست منم وآنکه از زندگي خويش به جانست منم
آنکه هر روز دل از مهر بتان بردارد چون شود روز دگر , باز همانست منم
گلی رویید بین قتلگاهم
نه چشمی منتظر مانده به راهم
نه میدانم که چه بوده گناهم
نوشتی سوی غم تبعید گردد
چرا محکوم این بخت سیاهم
چرا حبس ابد بر دل نوشتی
چرا بازندهءٰ این دادگاهم
مگر دیوارکوته تر زمن نیست
مگر پاسخ ندارد دادخواهم
چو فهمیدی که چشم خیس دارم
زدی زنجیر بر راه نگاهم
چو گفتم عشق گفتی قل بیارید
به پاهایش زنیدو دستها هم
چو گفتم دل دهانم را شکستی
بگفتی که کنید آتش فراهم
بیاندازید درآتش دلش را
ز حکمش ذره ای هرگز نکاهم
ندارم باکی از آتش بیانداز
بسوزد آتشت را سوز آهم
بگفتی خون او برخاک ریزید
گلی رویید بین قتلگاهم

لحظه ام پرمیشود ازتو
ازتو تا اوج تو زندگی من گسترده ست
از من تا من تو گسترده ای
با تو بر خوردم به راز پرستش پیوستم
ازتو براه افتادم به جلوه ی رنج رسیدم
وبا این همه ای شفاف
مرا راهی از تو بدر نیست
زمین باران را صدا میزند من تو را
دستانم را زنجیر پیکرت میسازم
تا زمان را زندانی کنم
باد میوزد و خاکستر تلاشم را میبرد
و لحظه ی من پر می شود از تو...
همه تپشهایم از آن تو شد
تنها در بی چراغی شبها میرفتم
دستهایم از یاد مشعلها تهی شده بود
همه ستاره هایم به تاریکی رفته بود
مشت من ساقه خشک تپش ها را میفشرد
لحظه ام از طنین ریزش پیوند ها پر بود
تنها میرفتم میشنوی؟ تنها.
من از شادابی باغ زمرد کودکی ام براه افتاده بودم
آیینه ها انتظار تصویرم را میکشیدند
درها عبور غمناکم را می جستند
و من میرفتم ,می رفتم تا در پایان خودم فرو افتم
ناگهان تو از بیراهه ی لحظه ها میان دو تاریکی به من پیوستی
صدای نفسهایم را با طرح دوزخی اندامت در آمیختی
همه تپش هایم از آن تو شد
اندوه مرا بچین
بام را برافکن و بتاب که خرمن تیرگی اینجاست
بشتاب درها را بشکن وهم را دو نیمه کن که منم
هسته ی این بار سیاه
اندوه مرا بچین که رسیده است...














