چشمهایم را میبندم،
چشمهایم را میبندم،
زمان را متوقف میکنم،
مسافت ها رو از بین میبرم،
و تو را تا ابد در آغوش میگیرم

قایقی کاغذی میسازم و به آب می اندازم میخواهم سوار بر زورق کاغذی ام به سوی تو بیایم ازراه رودی که از چشمه ی چشمان من به دریای دل تو میریزد
چشمهایم را میبندم،
زمان را متوقف میکنم،
مسافت ها رو از بین میبرم،
و تو را تا ابد در آغوش میگیرم

گاهی از ساده ترین حادثه هم دلگیرم
گاهی از دوری تو کینه به دل می گیرم
گاهی از حوصله خسته به خودم می پیچم
گاهی از کثرت بیهودگی حتی هیچم
لحظه هایی است که من از همه کس بیزارم
لحظه هایی که به حال دل خود می بارم
لحظه هایی است که من گنگم و بی ایمانم
در دل غربت هر خاطره جا می مانم
با خودم از عطش دلزده ای می گویم
راه ترک دل نفرین شده را می جویم
از خدا راهِ رهایی ز جهان می خواهم
ساده از عمر نگاهم به دلت می کاهم
گاهی از ساده ترین حادثه هم دلگیرم
از تماشای دل خستۀ خود می میرم
لحظه هایی است که من میل رهایی دارم
از خودم از دل و از عشق و جنون بیزارم
بی قرارم امشب...
دلم آغوشت را میخواهد
تا در آن آرام و رام
گوش کنم به صدای قلبت
و زندگی کنم
در هوای نفس هایت
و عاشق تر شوم
و نفس هایم به شماره بیفتند
و بیقرار تر شوم...
دلم میخواهد
باز
تو باشی
و من
همین و بس...!

خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم.خسته شدم بس که از سرما لرزیدم...
بس که این کوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندد...
خسته شدم بس که تنها دویدم...
اشک گونه هایم را پاک کن و بر پیشانیم بوسه بزن...
می خواهم با تو گریه کنم ...
خسته شدم بس که...
تنها گریه کردم...
می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم...
خسته شدم بس که تنها ایستادم...

باورکن خیلی حرف است
وفادار دستهایی باشی که
یکبار هم لمسشان نکرده ای...!

عسل بدیعی نزدیک به یک سال پیش بعد از ثبت نام کارت اهدای عضو، در دفتر یادبود اين سازمان اینگونه مینویسد...

وقتی میخواهمت و نیستی هیچ اتفاق خاصی نمی افتد ،
فقط ذره ذره ایوب میشوم...
هرشب از پشت صفحه ی کوچک موبایلم در آغوش میگیرمت !
ونمیدانی چه آرامشیست همین آغوش خیالی !

دلم مثل دیواری می مونه که هنوز ایستاده ، با آجرهایی که تک تکشون شِکَستَن …
سیلی واقعیت رو درست اون وقتی می خوری که وسط زیباترین رویا هستی …
دنیا دنیای ریاضی ست وقتی عشق را تقسیم کردند و تو خارج قسمت من شدی …
تیغ روزگار شاهرگ “کلامم” را چنان بریده که سکوتم “بند” نمی آید …
حس میکنم گلی هستم
میان کوچه های شب
خیس از باران تنهایی

شایدسالهابعددرگذرجاده هابی تفاوت ازکنارهم بگذریم
وتوآهسته زیرلب بگویی آن غریبه چقدرشبیه خاطراتم بود..
برگرفته ازوبلاگhttp://www.m.m22.loxblog.com/..
منو تو تا نفس باشد من و تو
منو تو در قفس باشد من و تو
من و تو حرف مان حرف هوس نیست
من و تو از هوس باشد,من و تو
منو تو نیمه ای از روحمان کم
دو تنها و دو سرگردان عالم
غریبی,بیشتر از این که یک عمر
منو تو زندگی کردیم بی هم!
منو تو بی قرار بی قراری
برای هم دو عکس یادگاری
تمام روز بی تابیم و بی خواب
به امید شب و شب زنده داری
منو تو خار چشم سرنوشتیم
که این خط را از او خوش تر نوشتیم
جهنم جای سرافکندگان است
من و تو سربداران بهشتیم
منو تو این هجا را می شناسیم
زبان واژه ها را می شناسیم
سکوت از جنس فریاد است اینجا
چه خوب این هم صدا را می شناسیم.







