خدایا
بود ســــــــــــــــوزی در آهنگم خدایا
تــــــــــــــــو میدانی چه دلتنگم خدایا
دگـــــــــــــــــــــــر تاب پریشانی ندارم
نه از آهـــــــــــــــن نه از سنگم خدایا

قایقی کاغذی میسازم و به آب می اندازم میخواهم سوار بر زورق کاغذی ام به سوی تو بیایم ازراه رودی که از چشمه ی چشمان من به دریای دل تو میریزد
بود ســــــــــــــــوزی در آهنگم خدایا
تــــــــــــــــو میدانی چه دلتنگم خدایا
دگـــــــــــــــــــــــر تاب پریشانی ندارم
نه از آهـــــــــــــــن نه از سنگم خدایا

بیــا گناه ندارد بــه هم نگاه کنیم
و تازه داشته باشد بیا گناه کنیم !
نگاه و بــوسه و لبخند اگــر گناه بود
بیا که نامهی اعمال خود سیاه کنیم
بیا به نیم نگاهی و خندهای و لبی
تمــــام آخرت خویش را تبـــاه کنیم
به شور و شادی و شوق و ترانه تن بدهیم
و بار کــــوه غـــــم از شور عشق کاه کنیم
و خوشخوریم و خوشبگذریم و خوش باشیم
و تف بـه صورت انواع شیـــخ و شـــاه کنیم !!
و زندهزنده در آغــوش هــــم کباب شویم
و هرچه خنده به فرهنگ مردهخواه کنیم
برای سرخوشی لحظههات هم که شده است
بیــــا گنــــاه ندارد بـــــه هـــم نگــــاه کنیم

میخواهـــم و می خواستمت تا نفسم بود
می سوختم از حسرت و عشقِ تو بَسَم بود
عشــــــــــق تو بَسَم بود که این شعله بیدار
روشـــــــنگرِ شبــــــــــــهای بلندِ قفسم بود
آن بختِ گُریزنده دمی آمــــــــــــد و بگذشت
غــــــــــم بود که پیوسته نفس در نفسم بود
دسـت من و آغوش تو ! هیهات ! که یک عمر
تنها نفسی با تو نشستن هوســـــــــــم بود
بالله که بجز یادِ تو ، گــــر هیچ کسم هست
حاشـا که به جز عشق تو گر هیچ کسم بود
لب بســـــــته و پر سوخته ، از کوی تو رفتم
رفتم ، بـــــــــخدا ، گر هوسم بود بَسَم بود !
تلاش برای زنده کردنِ یک رابطهِ از دست رفته
مثل اینه که بخوای یه چای سردشده
رو با ریختن آب جوش گرم کنی
نه رنگش مثل اول میشه نه طعمش..!

غم انگیز ترین پاییز اینجاست!!!
در نگاه من،در حرفهای ناگفته و تلنبار شده در سکوت سنگین شب.
من؟دختر سکوت...هر لحظه در برابر ایینه ی زمان...زاده ی گرمی فصلم
خالی ترین نگاه...تنها ترین غزل...
من دختر احساسم...شاعر شعر های شش ماهه
بغض های کال...قاصدک های به مقصد نرسیده
درحسرت کوچه های بارانی...و...هنوز هم در روزهای آفتابی،دفتری خیس از کلمات دارم

چقـــدر کم توقع شده ام ….
نه آغوشت را می خواهـــم ، نه یک بوســـه نه حتـــی بودنت را …
همیـــن که بیایــی و از کنـــارم رد شوی کافی است…
مرا به آرامش می رسانــد حتــی اصطکــاک سایه هایمـــان …

تنهایی … دیوار … قهوه های سر رفته از حوصله ام
اتاقی که چهار تاق باز ، روی من خوابیده
چشم هایی که از ساعت ، کار افتاده ترند
و شانه های تو ، که زیر بار ِ باران نمی روند
باید گریه ام را روی بی کسی هایم تنظیم کنم
و این یعنی تنهایی...

چه رسمی دارد این دنیا به دنبال نگاه ساده ای بودم
که عاشق بودنم را دیدغزل پوشیدنم را دید
و او از چشم غمگینم٬نگاهی تازه را فهمید
عجب من خاطره دارم...از آن شب های دلسردی
شبی با شعر خوابیدن شبی با گریه شب گردی
تو رفتی...و نفهمیدی... که با این قلب افسرده٬ چه ها کردی
عجب دنیای بی رحمی...همیشه غصه بارانم...نمی دانم
چه رسمی دارد این دنیا٬ نمی دانم...

دیــگـــر تـَمــــــآمـ شـــُــد !!
آرزوهـآیــَمـ رآ گـُذآشتــَــــمـ در کـــُـوزه
، با آبـــِـش قـــُـرص هــآی اَعـصآبـــَـمـ را مــے خــُورمــ

درست زمانی که سرت جای دیگری گرم است
دل من همینجا یخ میزند !
چه فاصله زیادی است از سر تو تا دل من .







