بازهم باران
بازهم باران ومنو یک پنجره ...
کنار پنجره ی اتاقم مینشینم وقطرات باران را که
ازگوشه ی برگهای زرددرخت حیاط میچکدنگاه میکنم
به یاد اشکهایی که ازگونه هایم سرازیرمیشد.....
این روزهای آسمان چقدر شبیه شبهای من است!...
sh

قایقی کاغذی میسازم و به آب می اندازم میخواهم سوار بر زورق کاغذی ام به سوی تو بیایم ازراه رودی که از چشمه ی چشمان من به دریای دل تو میریزد
بازهم باران ومنو یک پنجره ...
کنار پنجره ی اتاقم مینشینم وقطرات باران را که
ازگوشه ی برگهای زرددرخت حیاط میچکدنگاه میکنم
به یاد اشکهایی که ازگونه هایم سرازیرمیشد.....
این روزهای آسمان چقدر شبیه شبهای من است!...
sh

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم
تا بخوانی و بفهمی چقدرجایت خالیست
تا بدانی نبودنت آزارم می دهدلمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان
که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکدلمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پُر شیار
لمس کن لحظه هایم را
تویی که نمیدانی من که هستم لمس کن این با تو نبودن ها را
لمس کن ...

من روز خویش را
با افتاب روی تو ،
کز شرق خیال دمیده است ،
اغاز میکنم
ان لحظه ها که مات
در انزوای خویش
یا در میان جمع
خاموش مینشینم
موسیقی نگاه ترا گوش میکنم ،
گاهی میان مردم در ازدحام شهر
غیر از تو ،
هر چه هست فراموش میکنم.

پرواز در هوای خيال تو ديدنی ست
حرفی بزن که موج صدايت شنيدنی ست
شعر زلال جوشش احساس های من
از موج دلنشين کلام تو چيدنی ست
يک قطره عشق کنج دلم را گرفته است
اين قطره هم به شوق نگاهت چکيدنی ست
خم شد- شکست پشت دل نازکم ولی
بار غمت ـ عزيز تر از جان ـ کشيدنی ست
من در فضای خلوت تو خيمه می زنم
طعم صدای خلوت پاکت چشيدنی ست
تا اوج ، راهی ام به تماشای من بيا
با بالهای عشق تو پرواز ديدنی ست
بی خبر می آیم
ترسم که پاسبان را خبر کنی به جرم حبس نفست
و
شاید هم اسارت روحت
با شادی تو لبخند بر لبانم نقش می بندد
بگذار برود هر آنچه دلتنگی هست
من می آیم٬ اما ...
چه فایده که تو نمی مانی
گویا با هر آمدنی رفتنی هست
ما با همیم
گرچه دور اما نزدیکتر از هر نفس به هم
همین مارا بس است.
آری
من برای همیشه دوستت خواهم داشت
دگر در جمع شاديها، نشان از من نخواهي ديد
من آن اشكم كه در چشم جواني خسته و مايوس مي غلتد.
چه آرام و صبور در كنج غم، در فكر و روياها فرو رفته
گلويش مملو از بغضي گره خورده.
نمي داند كدامين درد را مهمان كند امشب
گناهش چيست؟ عشقي پاك!
و اين پاداش احساسش
به اوج لحظه خواهش دلش هم گريه مي خواهد
دريغ از اشك
حتي قطره اي بهر تسلايش.
دلش روي زمين مانده
دلش زخمي ترين دلهاست، از دست عزيزانش
نه دشمن، بلكه جانانش.
نگاهي خسته و غمخورده بر در
انتظاري بيهوده را طي مي كند امشب
و فردايي ندارد
تا به اميدش، شب سرد و غروب تنگ را فردا سحر سازد
كنون اي نازنين گر قصه را خواندي
بدان در شهر درد آلود، در اين غربت، گرفتارم
دلم غمگين و بيمارم و با اين درد و دلتنگي كه از ياران به دل دارم
زجانم دوستت دارم






