تنهایی
این بـار مـن مانـده ام
و تنهایی
و عـشـق
و جـنـون
و بـن بـسـت . . .
اینجا کسی در خلوت خودش
آهسته پیر می شود...

[ جمعه 15 فروردین 1393 ] [ 14:52 ] [ شـــــــــکوفــــــــه ]
[
ارسال نظر(0)
]
قایقی کاغذی میسازم و به آب می اندازم میخواهم سوار بر زورق کاغذی ام به سوی تو بیایم ازراه رودی که از چشمه ی چشمان من به دریای دل تو میریزد
این بـار مـن مانـده ام
و تنهایی
و عـشـق
و جـنـون
و بـن بـسـت . . .
اینجا کسی در خلوت خودش
آهسته پیر می شود...







