کافرم دیگر مسلمانی بس است !
آب می خواهم سرابم می دهند !
عشق می ورزم عذابم می دهند !
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب !
از چه بیدارم نکردی آفتاب؟
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بیگناهی بودم و دارم زدند !
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
یک شبه بیداد آمد ، داد شد!!
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه اندیشه ام
عشق اگر این است ، مرتد می شوم
خوب اگر این است ، من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم دیگر مسلمانی بس است !
[ شنبه 14 اردیبهشت 1392 ] [ 19:21 ] [ dardedelebiseda ]
[
ارسال نظر(0)
]









