post
آنکه از درد دل خود به فغانست منم وآنکه از زندگي خويش به جانست منم
آنکه هر روز دل از مهر بتان بردارد چون شود روز دگر , باز همانست منم
[ یکشنبه 13 اسفند 1391 ] [ 19:05 ] [ dardedelebiseda ]
[
ارسال نظر(0)
]
قایقی کاغذی میسازم و به آب می اندازم میخواهم سوار بر زورق کاغذی ام به سوی تو بیایم ازراه رودی که از چشمه ی چشمان من به دریای دل تو میریزد
آنکه از درد دل خود به فغانست منم وآنکه از زندگي خويش به جانست منم
آنکه هر روز دل از مهر بتان بردارد چون شود روز دگر , باز همانست منم






