آفتاب دم کردم
به جرم اینکه دلم آه هست و آهن نیست
کسی به جز تو در این روزگار با من نیست
خوش آمدی… بنشین
آفتاب دم کردم
که چای دغدغه ی عاشقانه ی من نیست
[ یکشنبه 19 خرداد 1392 ] [ 14:59 ] [ dardedelebiseda ]
[
ارسال نظر(0)
]
قایقی کاغذی میسازم و به آب می اندازم میخواهم سوار بر زورق کاغذی ام به سوی تو بیایم ازراه رودی که از چشمه ی چشمان من به دریای دل تو میریزد
به جرم اینکه دلم آه هست و آهن نیست
کسی به جز تو در این روزگار با من نیست
خوش آمدی… بنشین
آفتاب دم کردم
که چای دغدغه ی عاشقانه ی من نیست






